تبليغاتX
ذره ذره تا خاک...


ذره ذره تا خاک...

متن های زیبا

سلام.یه سلام پر شادی...

من خیلی خوشحالم!خیلی زیاد...آخه همین حالا یکی از دوستام یه خبر بهم داد که یه دنیا خوشحالم کرد!اونقدر زیاد که نمی تونم بگم چقدر...!!!

دوست من!نمی دونم آپم رو می خونی یا نه ولی می خوام هزار بار بهت تبریک بگم!(هزار بار کمه!)

و می خوام بدونی که رسیدنت به اوج موفقیت آرزوی منه!پس تلاش کن تا به آرزوم برسم!

دوست عزیز!اونقدر به هدفت و موفقیتت احترام میذارم که رسما اعلام می کنم:من برای هر کمکی آمادم تا تو برسی به نوک قله!

هر جا که هستی برات آرزوی موفقیت دارم!و آرزو می کنم خبر موفقیت های بزرگترت رو بشنوم!

تو که خسیس بازی در میاری یه شیرینی به ما نمیدی اما به مبارکی خبر خوبت شعر زیر از(اسکار) تقدیم به تو که بهترین دوست دنیایی...!

 

*عزیزم

همه تلاشم ایجاد حس دلبستگی به توست

من

احساس شادی و امید و موفقیت را

در چشمان تو

صدای تو

و آرزوهای تو می یابم

زیرا برای پیروزی ات مبارزه می کنی!!!

 

دلت میاد نظر ندی!؟!؟!؟

این گلم تقدیم به تو...

 

نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 8:39 PM توسط naghme| |

من نمی میرم !

 

مگر اینکه به آرزوهای بزرگم رسیده باشم...



نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 5:12 PM توسط naghme| |

سلام...سلام...سلام...

حال و احوالتون؟؟؟

من که از بس شماها بهم لطف دارین و نظر میدین واقعا خوبم!!!!

طبق معمول از دکتر شریعتی براتون میذارم.وای که هر چی نوشته هاشو می خونم بیشتر خوشم میاد!!!

*بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم

هرکجا آزادگی هست ببخشایم

وهر کجا غم هست شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم

بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم

و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

قشنگ بود؟؟؟نه؟؟؟؟

و اینم یه متن خیلی قشنگ از دکتر...

*

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی….!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ….
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن…!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس….

امیدوارم لذت ببرید!خداحافظ دوستای من!!!

نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 1:38 PM توسط naghme| |

سلام.اخه به شما هم میگن دوست؟؟؟

نه نظری!نه متن قشنگی...(ای بابا....)

حالا اینو بخونین شاید دلتون به رحم اومد!!!!

*آفتاب عرفان

یک شبنم

این است آن منی که از سال های دراز ،

از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام ،

بر دوش کشیده ام.

و کشیده ام

و کشیدم

و از گرماها و سرماها

و شکست ها و پیروزی ها

و سفرها و حضرها

و شادی ها و غم ها گذشتم

و گذراندم

و آوردم

(دکتر شریعتی)

و اینم از یه دوسته عزیز که لطف کرد با اسم افلاطون!

*در مرداب بي انتهاي روياها
در هر گوشه اي از خودم كه مرده بودم
دانه هاي دوستي روييده بود
گويي او لحظه لحظه تهي بودن مرا پر مي كرد
ومن صداي زنده شدنم را احساس مي كردم...

فعلا...(یادتون نره ها!!!!)

نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 12:2 PM توسط naghme| |

سلام دوستای گلم...

حالم خوب نیست.خیلی استرس دارم واسه امتحان امروزم...

اه.حالم بد شد.این چه طرز صحبت کردنه؟؟؟؟؟؟نه...من خوبم.امیدوارم!به همه چی!به امتحانم امیدوارم...

اصلا یادم نبود.من هنوز به بزرگی خدا امیدوارم پس....موفق میشم!!!!

اینم تقدیم به شما...

*وقتی که هیچ چیز نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری

حتی بی هیچ حسرتی

دیگر چه بیم انکه تو را افتاب و ماه ننوازند؟

وقتی میعادی نباشد رفتن چرا؟؟؟؟؟؟؟

دکتر شریعتی

 فعلا...

نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت 9:18 AM توسط naghme| |

دوباره سلام...

همین حالا یه دوست گل که اسمشو نمیدونم(دوستدار روشنایی!!!) یه متن گذاشته که منم طبق قولم میزارمش...

*دانه دوستي
روي همه ي اين ويرانگيم فرو افتاد

كدامين باد بي پروا
دانه اين دوستي را به سرزمين خواب من آورده؟

در مرداب بي انتهاي روياها
در هر گوشه اي از خودم كه مرده بودم
دانه هاي دوستي روييده بود
گويي او لحظه لحظه تهي بودن مرا پر مي كرد
ومن صداي زنده شدنم را احساس مي كردم...

بای بای ....

نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 10:42 PM توسط naghme| |

با عرض سلام...

من باز اومدم.بازم از شریعتی براتون گذاشتم.محشره.حتما بخونین...

*(خدایا...)

خدایا کفرنمی گویم

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟

 مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقرپوشی و

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌ به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست وزبان بسته

به سوی خانه باز آیی

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

 اگر در روز گرما خیز تابستان

 تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آنطرف تر

عمارت‌های مرمرین بینی ‌

 و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

‌ اگر روزی بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا.تو مسئولی...

اخداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

‌چه رنجی می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشاراست...

قشنگ بود.نه؟؟؟؟چه فایده!!!شما که اصلا نظر نمیدین!

خلاصه من منتظرم....

نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 10:32 PM توسط naghme| |

دوباره سلام...

چطورین؟؟؟من که خوبم...

چی؟؟؟دیگه چی میگم؟به این زودی از دستم خسته شدین؟؟؟معلومه بازم شعر...

اصلا مگه جز شعر نوشتن کار دیگه ای از دستم بر میاد؟؟؟

این شعرو همین طوری گذاشتم.شاید با شرح حال بعضی ها هماهنگ باشه(!!!)

 

*آخرین خط خطی امروزم..
دو سه خط درد و دل از دیروز است..
تو نبودی دیروز"..
گل مریم خشکید"..
ماهی از تنگ بلوری افتاد"..
و قناری از غم ماهی قرمز دق کرد.."
تو نبودی دیروز.."
شیشه پنجره را باد شکست"..
و چه گستاخانه از سر بند.."
رو سری ات را برد..
کوچه از خاطره ها خالی شد.."
و خزان سرد ترین حادثه بود.."
تو نبودی دیروز..
زیر آن خلوت سنگین چنار..
پشت دل دادگی ساده من.."
دختری دست در دست رقیب.."
با صدایی گوش آزارتر از ناله باد.."
به من و عشق و وفا می خندید...
تو نبودی که ببینی دیروز..
قلب من هم مثل آن شیشه شکست."
ریشه ی زندگیم چون گل مریم خشکید."
و تمام حس عاشق بودنم در یک دو راهی پژمرد...
کاش آن دختر خندان چنار..
تو نبودی دیروز..

 

و اینم شعری که من عاشقشم...

 *تو به من خندیدی و نمی دانستی...

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب   را در دست تو دید...

                                    غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو

                                   افتاد به خاک تو رفتی و هنوز....

سالهاست که در گوش من...

                                  آرام  .آرام

وقتی گام تو تکرار کنان....

                                  می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق

                                  این پندارم

"که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت........!!!!"

 

و اینم از دکتر شریعتی عزییییییییییز...

 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم

که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

*(بی صبرانه منتظر نوشته هاتونم.حتما تو نظرات بزارین...مرسی!بای بای تا بعد...)

نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت 3:29 PM توسط naghme| |

سلام دوستای عزیزم.

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟؟؟(انشاالله...)

یه متن براتون میذارم و پیشنهاد می کنم بخونیدش.من که خیلی خوشم اومد!

 

*معلم پای تخته داد میزد.صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.ولی آخر کلاسی ها لواشک بین هم تقسیم می کردند و آن یک گوشه ای راحت جوانان را ورق می زد.

معلم پای تخته نرم و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد.خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت:"یک با یک برابر است."

از میان جمع شاگردان یکی برخاست.

همیشه یک نفر باید به پا خیزد !!به آرامی سخن سر داد...

"تساوی اشتباهی فاحش و محض است."

معلم مات بر جا ماند!و او پرسید:

"اگر یک فرد انسان واحد یک بود یک با یک برابر بود؟"

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت!معلم خشمگین فریاد زد:"آری!برابر بود!"

و او با پوزخندی گفت:"اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود.اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود.اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرو رو می شد.

حال می پرسم:"یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟یک اگر یا یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:"یک با یک برابر نیست!!!"

 

 و حالا...

*برف بارید و خدا پاکی خود را به زمین هدیه کرد.زمین مغرور شد که سفید است و پاک است چون دل خدا...

و خدا با آفتابی اشتباه زمین را به وی گوشزد کرد!!!

 

*آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه کند و آن هنگامیست که:بخواهد دست دیگری که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند!

 

*اشکی برای شوق/شوقی برای درس/درسی برای میز/میزی برای کار/کاری برای نان/نانی برای تخت/تختی برای خواب/خوابی برای مرگ/مرگی برای سنگ/سنگی برای یاد/یادی برای اشک...این است مفهوم زندگی!

 

*یادمان باشد قبل از قضاوت درباره ی راه رفتن دیگران چند قدم هم با کفش هایش راه برویم...

 

(خوب....میدونم از نظر دادن خوشتون نمیاد!ولی...این یه بار به خاطر من!!!)

راستی اگه متن و شعر خوشتل دارین تو نظرات بزارین تا با اسم خودتون بزارم.شرمندم کنید!!!

منتظرم!فعلا...

نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 5:35 PM توسط naghme| |

اینم یه شعر خوشگل از دکتر شریعتی که عاشق نوشته هاشم.

سوتک!

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگ بارم را...

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 10:44 AM توسط naghme| |

سلام به همه دوستان...

امروز شروع کار وب منه که به خاطر تولد خواهر عزیزمه و می خوام بهش بگم که یه دنیا دوستش دارم و بگم:

                                                  تولدت مبارک!

*عزیزم دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم...

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 4:9 PM توسط naghme| |


Design By : Night Skin